خــــــــــــانـــــــــــــــه جــــــــــــــــــــــــــن




بچه جن پیش گو (گزارش اختصاصی نشریه ندای ایران)

بچه جـن پیـشگو در قـزویـن


سیدمحمدمهدی حسینی چمانه ای
ندای ایران/23 اسفند 1382/ش 8،ص3


اعضاى هشت نفره يك خانواده قزوينى ادعا مى كنند كه از ۱۱ماه پيش يك بچه جن با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسيله او از آنچه در آينده روى مى دهد مطلع شوند. فرزندان اين خانواده پس از دوستى و آشنايى با اين بچه جن دچار مشكلات شديد روحى و روانى شده اند.


نـخسـتـيـن بـار چـه گـذشـت :
خانه در محله اى قديمى واقع شده است. پدر خانواده با نگرانى در مورد آنچه كه روى داده مى گويد: ۱۱ماه پيش بود. پسر كوچكم كه ۱۵ساله است دچار حالت تشنج گونه شديدى شده و در ناحيه گردن تمام رگهايش متورم شده و عضلات دستها و صورتش به شدت منقبض شده بود. او با صداى وحشتناكى با تمام ما درگير شده بود.

وى گفت: از اينكه پسرم دچار جنون آنى شده ترسيده بودم ونمى دانستم چه كار كنم، هيجان او به اندازه اى بود كه همه به او خيره شده بوديم تا اينكه او جلوى آينه رفت و در آن شروع به حرف زدن كرد.
وى گفت: بعد از آن كم كم آرام شد و بعد با اشاره به ما گفت: اين دختر دوست من است. ما هيچ كس را نمى ديديم ولى او در آينه شروع به صحبت كردن با او كه روز بعد وقتى سرسفره براى خوردن ناهار نشسته بوديم همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد، پسرم در يك لحظه پارچ را برداشته و به ديوار كوبيد و گفت: مامان! حواست كجاست؟ چرا پارچ را روى سر دوست من مى گذارى؟ خيلى از اين وضعيت احساس خطر كردم براى همين بود كه همان روز پسرم را به نزد يك متخصص روانپزشكى بردم و مشكل را با آنان در ميان گذاشتم ولى دكتر قرص آرامبخش براى او نوشت كه هيچ تاثيرى روى او نداشت و تنها براى مدتى او را آرام مى كرد.

دوميـن جــن زده
وى گفت: وضعيت پسرم همه اعضاى خانواده را پريشان كرده بود. همه نگران وضعيت او بوديم و مى ترسيديم كه مبادا بلايى سر او بيايد. در اين ميان دخترم كه تازه نامزد كرده بود بيشتر از بقيه احساس نگرانى مى كرد. بعد از چندروز متوجه شدم دخترم كه پرشور، اجتماعى و سرو زبان دار بود، ساعتها گوشه اى مى نشيند و به حالت افسردگى مبتلا شده است.
دخترم ديگر از خانه بيرون نمى رفت و در گوشه اى مى نشست. ساعتها گريه مى كرد. فكر مى كردم به خاطر وضعيت برادرش به اين روز افتاده است، ولى بعد از چندروز حالت عجيبى از او سر زد او ناخن هايش را به شدت مى جويد و در زمانى كه در اتاق تنها بود با خودش حرف مى زد. نامزد دخترم از وضعيتى كه پيش آمده بود گلايه مى كرد و رفتارهاى دخترم با او باعث شد كه او ناراحت شود و سرانجام به توصيه من رفت و آمدش را به خانه ما كم كرد.
اين پدر ادامه داد: دخترم در حرفهايش جسته و گريخته از دخترى حرف مى زد كه ما قادر به ديدن او نبوديم. او كم كم ديگر جلوى ما با موجودى حرف مى زد كه به چشم ما نمى آمد. هر روز شانه اى به دست مى گرفت و درهوا طورى تكان مى داد كه انگار دارد موهاى كسى را شانه مى كند.

وى ادامه داد: چند روزى گذشت يك روز تشنج شديدى به او دست داد و در يك لحظه به طرف من حمله كرد. از اين رفتار دخترم تعجب كردم. او با ناراحتى به من گفت: بابا! تو مقصر تمام بدبختى هائى هستى كه براى دوست من به وجود آمده است. سعى كردم او را آرام كنم. از او علت را پرسيدم و او گفت: تو دست هاى دوست مرا سوزانده اى.

سومـيـن جــن زده
پدر مى گويد: پسر ديگرم هم بعد از مدت كوتاهى مثل آن دو شد. او هم از دوستى حرف مى زد كه ما او را نمى ديديم. مى دانستيم كه اين پسرمان هم مثل آن دوتاى ديگر جن زده شده است.

پيــشگـويـى
مادر خانواده در حالى كه ناراحت است مى گويد: در شرايطى بوديم كه نمى دانستيم چه كنيم. شوهرم و من به هر درى مى زديم به نتيجه نمى رسيديم. يك روز دخترم را شروع به نصيحت كردم و به او گفتم: دخترم تو چرا پدرت را آدمى سنگدل مى دانى كه دوست تو را سوزانده است. او آدم مهربانى است. دخترم گفت: مى دانى كه بابا قبلاً قصد ازدواج با شخص ديگرى را داشته است و اصلاً به تو هيچ علاقه اى ندارد. بعد هم گفت: زياد نگران دايى نباش. دايى دچار ناراحتى كليه است و تا ۱۰ ماه ديگر مى ميرد. ۱۰ ماه بعد برادرم در بيمارستان جان سپرد. ديگر متوجه خطر جدى در نزديك خودمان شده بوديم. هركس آدرسى از پزشك، دعانويس و امامزاده مى داد بچه ها را به آنجا مى برديم. حتى گفتند زنى در شمال كشور امكان تسخير اجنه را دارد و ما بچه ها را به آنجا برديم. خانه آن زن در روستايى دورافتاده بود. پيرزن بچه هايم را داخل اتاقى برد. صداى ضجه بچه هايم را مى شنيدم، ديوانه شده بودم نمى توانستم تحمل كنم. شوهرم هم وضعيت بدترى از من داشت پيرزن با سرسختى به ما اجازه واردشدن به اتاق را نمى داد.

وى گفت: پنج روز آنجا بوديم. بچه هايم آرامتر شده بودند. پيرزن به من گفت: مقصر اصلى تمام اين ماجراها شوهر تو است. ولى نه من و نه شوهرم واقعاً علت را نمى دانستيم. چند روز بعد از بازگشتن به قزوين دوباره سردردها، تشنج ها، حرف زدن ها، شانه زدن موهاى دخترك جن و واگويه ها وپيشگويى ها شروع شد. هر روز وقتى سر سفره ناهار يا شام مى نشستيم مى دانستيم كه دخترم قاشق قاشق به دوستش غذا مى دهد. او قاشق را پر مى كرد در هوا مى چرخاند و به سوى كسى كه كنارش نشسته بود مى گرفت و غذاى درون قاشق در يك لحظه ناپديد مى شد، بى آنكه ببينيم كسى قاشق را به دهان مى برد.
پسر كوچك خانواده كه ۱۵ ساله است مى گويد: دوستم دخترى است كوچك. او مثل ما لباس مى پوشد ولى دست هاى او سوخته است. دوستم هميشه گريه مى كند و از پدرم ناراحت است. چرا؟
پسرك مى گويد: خب معلوم است پدرم دست هاى او را سوزانده است. پدر من، پدر ومادر او را هم سوزانده و كشته است. پسرك بغض مى كند و مى گويد: او در كنار من مى نشيند و من با اوحرف مى زنم و او اطلاعات زيادى را به من مى دهد.

چـهـارميـن جــن زده

خاله بچه ها كه از شنيدن وضعيت بچه هاى خواهرش نگران شده است راهى قزوين مى شود تا جوياى حال آنان شود ولى اين زن بعد از چند روز اقامت در اين خانه وقتى به خانه اش باز مى گردد، دچار همين حالات مى شود بر اثر پيش آمدن اين حالات، همه از او فاصله مى گيرند و مشكلات زيادى براى او و خانواده اش پيش مى آيد.

كـودكـان جــن زده ی مـحـلـه

چند كودك و نوجوان كه به نوعى از دوستان فرزندان اين خانواده قزوينى هستند بعد از مدتى دچار حالات مشابهى مى شوند. وضعيت همسايگان محله به هم ريخته است. يكى از اين خانواده ها كه ادعا مى كند فرزندش جن زده شده يك كوچه بالاتر و ديگرى چند كوچه آن سوتر ساكن است.

بـچــه جــن

تمام اين كودكان در مورد دوست كوچك خود مى گويند: او دخترى كوچك است. كاملاً شبيه انسان است. دست هايش سوخته است. لباس تميز ومرتبى بر تن دارد. او هميشه در حال گريه وزارى است. موهايش بلند است و مثل همه انسانها حرف مى زند. پدر خانواده در مورد حالاتى كه در تمام فرزندانش مشاهده كرده است مى گويد: وقتى در لحظاتى بچه هايم ادعا مى كنند كه دوست جن شان را مى بينند دست هايشان مثل او از هم به دو طرف باز مى شود. عضلاتشان كشيده شده، چشمان شان كاملاً سرخ و پرخون و رگ هاى گردنشان متورم و چهره شان دگرگون مى شود.

ادامــه ی پيــشگويــى ها
بچه ها گاه و بى گاه از .، نبودن همسايه، آمدن ميهمان، كتك و دعوا در محل كار خبر مى دهند. در حالى كه اين پيشگويى ها تاكنون كاملاً درست بوده است. مادر بچه ها با گريه مى گويد: نمى دانم چرا بچه هايم اينطورى شده اند. از اين وضعيت ناراحت هستيم. آنها بعد از تشنج با تزريق سرم و دارو آرام شده و به حالت عادى باز مى گردند.

متخصصان چه مى گويند؟
يك كارشناس ارشد روان شناسى با اشاره به مشكلات روحى و روانى اين افراد مى گويد: جن قابل لمس يا ديدن نيست. در احاديث و روايت اسلامى نيز به آن اشاره شده ولى به صورتى كه اين خانواده وبچه ها ادعا مى كنند نيست به احتمال قوى همه اين افراد دچار ناراحتى روحى-روانى كه زاده تخيل و تلقين است شده اند.


.



عزاداری جنیان

خاطره ای از آقای جعفر لنکرانی


جعفر لنکرانی در امامزاده ای از فرزندان امام حسن مجتبی (ع) که در نزديکی شهر لنکران قرار دارد
چند سالی نگهبان بودند.
او مي گويد : وقتی شب مي شد صدای گريه و شيون عده ای را مي شنيدم که مرا از خواب بيدار مي نمود. يک شب روی پشت بام در کمين ايستادم تا ببينم چه کسانی می آيندو شيون و زاری می کنند. خيلی منتظر ماندم که دو ساعت پس از نيمه شب عده ای را ديدم وارد امام زاده شدند، در حالی که همه درب ها قفل بودند. خيلی تعجب کردم که اين ها چگونه داخل امام زاده شدند.
قصد داشتم پليس را خبر کنم که دو باره همان صداها را شنيدم .
صدا صدای روضه بود .مطمئن شدم که مسلمانند از پشت بام پايين آمده و به آنها گفتم آی محبان اهل بيت (ع) شما کی هستيد ؟ آنها که تعجب کرده بودند گفتند: مگر شما ما را می بینید. گفتم آری شمارا می بینم. يکی از آنها گفت : ما از جنيان شيعه و محبان اهل بيت (ع) هستيم.
از آن پس ديگر وجود آنها و نیز شیون و زاری آنها مرا اذیت و آزارم نمي داد و گاهی مشکلی برايم پيش می آمد آنها مشکلم را برطرف نمودند.
نشریه ندای ایران، ۲۱ شهریور ۱۳۸۳ ، شماره ۲۱۳



.



عروس جن(1)

عروس جن(1)


تقدیم به دختران پر تخیل


در عین سادگی زندگی کردی و همه را دوست داشتی و حقیقت زیستن برایت مبهم نبود تا آن که به مراحل جدیدی از زندگی پا نهادی و به خاطر وظیفه الهی و انسانی به فکر همدم مناسب برای خود افتادی و به خواستگاری کسانی که فکر می کردی برای تو شریک زندگی مناسب اند رفتی و با چالش های جدی روبرو شدی. می خواهم در این نوشتار به برخی از خواستگاری هایی که تو از برخی از دختران پر تخیل داشتی به رسم امانت برایت بنگارم تا گذشته ها و خاطرات تلخی را که داشتی رو به فراموشی نسپاری.

ابتدا می خواهم از آن دختر پر تخیل و پر غرور برایت انشأ کنم:

او چنان در غرور و تخیل هایش غوطه ور بود که همه را از خود می رنجانید. بیشتر زیبایی او موجب عجب و خود پسندی اش شده بود. کار او به جایی رسید محسنی را که از تحقیرهایش به دور نبود، خواستگاری کرد. این دختر پر تخیل همیشه در فضا بود و مدام به زندگی ایده آل می اندیشید. او فردی را که آشنایی چندانی با وی نداشت، به عنوان همدم زندگی اش انتخاب نمود که بعدها وقتی شناختش نسبت به وی کامل شد دانست با مردی قمارباز و هوسران ازدواج کرده است و پس از مدت کوتاهی شوهرش روی به اعتیاد آورد. این دختر پر غرور با یک فرزند زندگی اش به طلاق انجامید. او پس از این زندگی ناموفق رو به آن محسنی که هر روز تحقیرش می کرد و گاهی عقب مانده خطابش می نمود، پیشنهاد ازدواج داد ولی محسن به خواسته او کوچک ترین وقعی ننهاد. پس از سال ها اکنون محسن جزو افتخارات محله در آمده است. او به حدی از کمال رسیده است که شاید برای کمتر کسی اتفاق افتاده باشد.

از آن دختر برایت بگویم که به تمکن مالی پدرش می نازید:

این دختر پر ناز و کرشمه بر تجملات خانه ای که در آن می زیست، فخر می فروخت و با چشمان کوچکش مخلوق را به حقارت می نگریست و مادرش نیز بر زیادی خواستگارانش می نازید و بر افراد بی اعتنایی می نمود. مادر پر ناز وقتی برای دختر پر کرشمه اش خواستگارانی نیافت و او را چهل ساله و بدون همدم یافت، رخت سفر به جهان ابدی را هر چه سریع تر بر تن نمود. پس از مرگش دخترش از تنهایی به افسرده حالی دچار گشت. گریه و زاری او از فراق مادر به ظاهر ولی در واقع گریه هایش از تنهایی و نداشتن همدم بود و کسی پایان گریه هایش را ندید. معشوق عاشق ندیده مانند مادر رخت سفر به جهان ابدی را هرچه سریع تر بر تن نمود. آری انتهای غرق در تخیلات و افکار بیهوده و ناز و کرشمه های بی مورد نتیجه ای جز این ندارد.

از دختری که ایمان و صداقت و راستی را شرط اساسی همدم زندگی اش قرار داده بود ولی در باطن چنین نبود برایت نقل  کنم:

او هر خواستگاری که می آمد، اولین شرط همدم آینده اش را صداقت و ایمان مطرح می کرد و اظهار می نمود، تجملات و مادیات برایش مهم نیستند ولی در این اظهارات راستگو نبود؛ تا آن که او همدمش را تنها با این جمله پذیرفت که ایمان و صداقت تو برایم کافی است و مادیات و تجملات اهمیت زیادی ندارند. آن چه باعث گردید که او با آن فرد ازدواج نماید، همان تمکن مالی بود؛ زیرا او برخی از خواستگارانش را که دارای ایمان، صداقت و راستگویی بودند ولی تمکن مالی نداشتند، جواب منفی داده بود.

این دختر پر توقع نیز دریافت آن همدمی که انتخاب کرده است نه صداقت دارد نه ایمان نه آن تمکن مالی که ادعا کرده است. او سرافکنده به خانه پدرش برگشت. او به موقعیت های از دست رفته اش می اندیشد و افسوس آن خواستگارانی را می خورد که که واقعاً از صمیم قلب دوستش داشتند و او به دلیل وضعیت نامناسب مالی به آن ها جواب منفی داده بود؛ او از زندگی جز افسردگی، ملامت و مذمت چیزی عاید و نصیبش نشد.

از سمیرا برایت بگویم:

سمیرا همان دختر دمدمی مزاج بود که محبت هیچ پسری به دلش ننشست. او وقتی پا به عرصه نوجوانی نهاد، خواستگارانش کم نبودندکه هر کدام را به عناوین و بهانه های مختلف جواب نامساعد داد. سال ها یکی پس از دیگری سپری شدند و او همدم زندگی اش را نیافت؛ زیرا او به تصور واهی خودش فرشته ای است که از آسمان افتاده است. هر چه سن او بالا تر رفت، خاطر خواهانش کم شدند. کار به جایی رسید که سال ها می گذشت و او برای خود خواستگاری نمی یافت. وی اکنون به حسرت آن خواستگاران نیکو صفت که می توانست با انتحاب یکی از آنان زندگی آرامی داشته باشد، زندگی را می گذراند و تأسف بر تصمیم های نادرست خود دارد.

سمیرا وجه مشترک هایی با برخی از دختران پر تخیلی که تو به خواستگاری آنان رفته بودی، داشت:

1. او بی اعتنا به تجملات نبود ولی خود را این چنین وانمود می کرد؛

2. او بر مبنای اهداف سودجویانه دنیوی می خواست همدم زندگی اش را برگزیند؛

3. او دختری بود که برخی از زوایای زندگی اش را از خواستگارانش مخفی می داشت و آن گونه که خود را معرفی می کرد، نبود؛

4. او دختری بی ناخن و گرفتار ظاهر سازی های بی محتوا بود که توانایی شناسایی همدمی مبارک را برای خود نداشت؛

5. او مادی گرا، پر مدعا و پرتخیل بود ولی این صفات خودش را از دیگران مخفی می داشت؛

6. او نیز به ثروت عالی پدرش ناز و کرشمه ها و اداها داشت و کسی را که ثروتش از ثروت پدرش کمتر بود، آدم به حساب نمی آورد؛

7. او با وجود ثروت عالی پدر می خواست خود را متمایز نشان دهد و می خواست به ذهن اطرافیانش القا کند که با وجود داشتن ثروت و مکنت، نسبت به آنان بی اعتناست.

وقتی به خاطر ه یکی از خواستگاری هایت می اندیشم که خواهان دختری پر توقع شده بودی و او بدون مخفی کاری شرایطش را عنوان کرده بود، گرچه آن شرایط به گونه ای بود که تو از عهده آن ها بر نمی آمدی و لکن همین قدر بدون پنهان کاری گفته بود، از او ناراحت نبودی؛ زیرا می توانست طوری عنوان کند که تو او را بپذیری و سپس او ازدواج با تو را قبول نکند. این که بدون دغدغه و این که دیگران درباره او چه می اندیشند خواسته هایش را گفت، بهتر بود تا این که خواسته هایی را مطرح کند که در باطن به آن ها معتقد نیست. آدمی پر مدعا و پر تخیل باشد ولی همان گونه که هست خود را نشان دهد نه آن که به امید نتیجه مطلوب صفاتش را بروز ندهد، تا دوگانگی در رفتارش مشاهده شود و باعث جلب بی اعتمادی دیگران نسبت به خود شود.

اکنون شنیدم بعد از سال ها خواستگاری رفتن و منت نهادن دختران انسی ، گفته ای با دختری از طایفه جن ازدواج کرده ای و عروس جن را با ماشین بسیار قدیمی که از گذشتگانت به تو رسیده بوده به خانه بخت برده ای. شاهدانی که سعادت حضور در عروسی تو را داشته اند، تزئین آن ماشین قدیمی را منحصر به فرد و ویژه اجنه توصیف می کنند. گل های نصب شده بر روی آن را از گل های بسیار قشنگ که کمتر کسی آن ها را می شناخته است، بیان کرده اند که حتی برخی مدعی شدند که آن گل ها را جن ها از کرات دیگر آورده اند و نیز تو را دیده اند در آن ماشین قدیمی تنها بوده ای و عروس جنی که در کنار تو بوده، کسی نمی دیده است، اما انگار کسی دسته گلی را در کنار تو در دست داشته که نگهدارنده آن نامرئی بوده که این خود از جذاب ترین صحنه های عروسی تو بوده است. می گویند صد هزار جن در عروسی تو شرکت جسته اند و برخی صدای ساز و دهل و آواز خوانی آنان را شنیده اند و بعضی دیگر نیز با جنیان هم رقص و هم آواز گشته اند.

اگر مدعی این ازدواج با دختر جن تو نبودی من هرگز این ازدواج شبه افسانه ای را باور نمی کردم. عروسی تو از آن عروسی هایی خواهد بود که داستانش به قرن ها بعد نیز انتقال خواهد یافت و چه بسا در آن زمان مردم داستان عروسی تو را باور نکرده و آن را از افسانه های کهن بدانند.


کتاب " ازدواج با جن " نویسنده حسینی چمانه ای




آخرین ارسال ها

خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

neginejtab saramohebiali mydiriesbook bitagerafik مسجد جامع شهرک ابوذر غفاری - کانون فرهنگی و هنری رایة المهدی parsaai mgladarman broozmusicc postbt misspazira